Dalghak

Nima Nimosh
2 years ago 769K 24K

من یه دلقکم میگن امشب مهمترین اجرارو باس برم ساعت ۸ِ شب شروع میشه بهترین جک امسال باس بگم الان ساعت ۷ِ غروبِ فکرم درگیرِ نمی‌دونم واسه چی حدود یک ساعت دیگه باس اونجا باشم میرم ولی نه با کسی خودم تنهایی میرم اونجا نمی‌خواد کسی بام بیاد حتی دوسام یا خانومم نمی‌دونم چمه خیلی داغونم یا که برعکس الان خیلی آرومم نمیره تو کتم حتی قانونم اینا می خوان بکشنم حتی با زورم اینا می خوان شکست بخورم مثِ دشمن می خوان احساسمو بگیرن که کشتم با اینکه همه رو می خندونم اونا منو فقط می رنجونن بعد اجرا خسته میرم خونم فکر می کنم به چیزایی که میگن خوبن ولی باز اینا همش حرفه همش لفظه همش کشکِ واسه من حتی کمم بسه ولی اونا می خوان سردردم تبدیل به کمر درد شه من این بازی رو چند ساله می دونم چیزی که خواستن رو چند ساله می دونم چیزیم که ساختنو چند می دونم حتی فکراشونو من همواره می خونم فکر می کنن تو فرداشون می تونن می بازن چون تو هیاهو می مونن ولی من چشو گوشمو بسم چون که میخام یه روزی با تکاپو پیروز شم من یه دلقکم ولی از نوع غم باد واسه من خیابون ولیعصر شده صرصام یعنی من دور فردا مو باس خط بکشمو بمیرم من یه دلقکم اما کسی منو درک نمیکنه کسی غم دلو قلوغم نمیکنه کسی حتی کمک نمیکنه به کسی که اسیر بردگی شده 

من یه دلقکم ک پشت خنده هاش همش حقیقت تلخیه که خوابه چیزی که عملا فرق میکنه ولی حرفی که حسابه دردی که تکراره حتی وقت اشکام میخندن حتی دره ازادی رو میبندن روم ولی من بازم میجنگم ایده ها که توی مغزمه بی مرزن 

دو دقیقه مونده به هشت ولی خب کلی حرف مونده بگم خبر رسیده به گوشم که بچم رو به موت پَ باید زودی به خونه برم 

رأس هشت رئیس اومدو گفت که حرکت کن برو بالا مردم معطلن گفتم بچم داره میمیره گفت من بلیطا رو فرختم از دم دیگه نیست راه برگشت و توی الدنگ نمیدونی اگه امشب نباشی صد در صد آبروم رفته و کل برنامه کاری میشه پرپر گفتم باید برگردم چون آب جوش ریخته رو تن بچم اون هنوز سنی نداره اگه نرسم بهش میمیره بعد میشم بدبخت من بچم همه ایندمه نور چشممه هر چی بگم بازم کمه واقعا سخته چون با رفتنش خونه میشه ماتم کده شاید بده این حرفارو بزنم  شاید حقه ولی من تو فکر نجات بچمم فقط که داره منو صدا میزنه میگه حالم بده بابا نباید پای من هرگز بسوزه چون اون یه بی گناهه نباید تاوانه بیخیالی مونو بده نباید قسمتش اینطور باشه میرم با تماشاچیا صحبت میکنم راضیشون میکنم گفت نه اقا چون من میدونم امشب نری بالا رو سن همشون میرن تو همین حین صدای گریه ای رو میشنیدم از دور صدای گریه ی مادر بچم میگه بچمون مرد بخاطر یه تصمیمی که فقط تا لب خط رفت حالا یه خاکی به سرم بریزم نمیدونم واسه چی پسرم اخه دیگه نمیدونم حتی با چی بخندم نمیدونم کفنشو با کی ببندم یه بچه ی مرده تو بغل یه ادم ته افسرده و ناامید که زندگی فقط اینو بهش یاد داده با مردمش بازی کنه پانتومیم یه مردِ شکسته که رفت بالا سن گفت بچم مرد همه خندیدن واسه همین از دید مردم احمق اون دلقک شد واسه همینم الکل دیگه ارضاش نمیکن درکل شد سردرگم چون که همین بعد از ظهر یکی گفت  کار نمیکنه دیگه پنج انگشت امشبو حتما مردن پسرتو ببین با حرفای من از پشت امشبو حتما خوش بگذرون تا نامردی رو ببینی از مردم اینا نشونه بود ولی من گوش نکردم روی متن بودم ولی توش نرفتم پوچم و دیگه شدم پوچ تر از قبل چون از اونا من زودتر رفتم خلاصه مردمت اینن نمیگن حرفو بهت هیچ وقت نمیدن حقو بهت بیشتر واسشون حتی مهم نی افسرده میشم یا نه اونا فقط به دنبال حق خورش میرن فقط به دنبال اینن ک داستان شر رو بچینن فقط میخوان همه چی رو از تو بگیرن بعدم در کل بپیچن 

انگار دلقک انسان نیس یه جوری رفتار میکنن باش همه که انگار تو دلش احساس نیس ما از دلقک یه جن ساختیم به نظرم که با فرق گذاشتن هیچکدوممون نمیتونیم اصلاح شیم حتی توی شنونده خیلی مونده بتونی دلقکو بشناسیش