1397

REZ Ehsan Ziya
2 years ago 764K 24K

میرفتم لای باد

رسیدم به یه شمع 

خواستم دورش بپیچم یهو زل زد تو چشم

پرسید کجا میری 

گفتم دنیا رو ببینم 

گفت حیف من گیر این تنم

همین جا اسیرم

میسوزم بدم نور

قدم بشه کم 

اشک شم بچکم

یه روزم بمیرم 

درکش برام سخت 

حتما یه دلیلی هست

باد صدا زد هووو 

یعنی باید رفت

 

خوابیدم روی خاک می تاب بالا سرام آفتاب

لحظه ی ابر، قطره ی آب، یهویی رو صورت ام افتاد

نفس ام حبس، قلب تاپ تاپ، توی سینه ام می شه پرتاب

تونل سرد و می خورم سُر

آخرش می پرم از خواب

آسمون پر ستاره است 

جای سوزن نیست

چشمامو با دستام میمالم دوباره میبینم این دفعه خبری نیست

تکراریست 

همون سیاه همیشه لکه های براق

با خودم فکر میکنم کدوم حقیقت داره میبرتم خواب

 

نشستم روی سنگ، صاف توی دشت

خورشید موی بور شونه کرد

افشون پریشون روی هم 

با نگاه ش تن من میشه گرم 

وصلم، می مستم

 تو دل نیستی من هستم 

من نورم، من رنگ ام، من خط ام، من رسمم 

همه چیز و همه کَسم همه جای دنیام 

اون ذات یگانه، تو بطن ام و عریان 

بر میگردم توی تنم همون راضی تنهام 

همون جام 

چشمامو باز میکنم جاری اشکام