Samphony Dard

Shekib Mosadeq
3 years ago 760K 24K
جز استخوان هایی که می ترسند
چیزی نمی ماند از این انسان
گم در میان خون و خون آبه
فرقِ میانِ خانه و زندان
این اختیاری که پر از جبر است
در زیر چرکِ چکمه و دیوار
قافیه میبازد در آخر مرگ
تکرار می کوبد به هر تکرار
خاموش! تمامِ مردگان خاموش!
فریادی از این یکّه گی سر داد
دستش قلم، در مشت میگیرد
هر واژه اش آزادیِ آزاد
«این زندگی کردن پر از مرگ است»
آقا! مگر ما زندگی کردیم؟!
یک تپه از افکارِ پوسیده
یک سمفونی ِ هر نُتش دردیم
ما را از این وحشت رهایی نیست
هی پشت هم رگبار و باروت است
باز است درها رو به میدان ها
هر جمعه تکثیری به تابوت است
اینجا چریکان خودکشی کردند
از روی بالکن بعدِ مهمانی
گیج از تبِ خودکامگی لرزان
تو درد ما را خوب میدانی
جز استخوان هایی که می ترسند...
آقا! مرا جز سکته راهی نیست
تا کی بگویم، تورِ ماهیگیر
«پایانِ راهِ بغض ِ ماهی نیست»